|
يكي به دادمان ميرسد (انتظار)
يكي به دادمان ميرسد نگران قدم مي زد م چيزي قلبم را مي فشرد سرماي عبوس ، تازيانه اش را تنهايي دلگير،پنجه اش را غروب غربت ،تيغه اش را بر جاي جاي صحن سرد روحم فرو مي بردند * * * * * * * * * * نگران قدم ميزدم توي كوچههاي خزان زدهي دور و برم فكري نفس گير بر جانم چنگ ميكشيد: « همين است و بس يكي به دادمان نميرسد؟ جنگ و قحطي و غارت مدام؟ زود و فشار و تجاوز مدام؟ يكي به دادمان نميرسد؟ همين است و بس؟» * * * * * * * * * * نگران قدم ميزدم قدم ميزدم و مي گذشتم از ميان جسدهاي آش و لاش «بيگناهان طعمهي ظلم» از لاي نعشهاي نفسگيراعتياد «غافلان طعمهي نيرنگ» از كوچههاي ترك خوردهي فساد «برهنگان طعمهي تزوير» از جاي جاي فصل خزان دلخون و قدخميده گذشتم * * * * * * * * * * نگران قدم ميزدم فكري نفس گير بر جانم چنگ ميكشيد: «همين است و بس؟ يكي نيست قد برافرازد؟ و بر صورت ستم چنگ كشد؟ و عطر هوشياري بر قبرستان دلمردگان فروپاشد؟ * * * * * * * * * * آواز باغ برآمد چرا نگراني؟ چرا تنهايي؟ چرا در چالههاي دلتنگي و افسردگي؟ آواز باغ برآمد: «يكي به دادمان ميرسد يكي هست كه قد بر ميافرازد و بر صورت ستم چنگ ميكشد» اما ... آواز باغ خراشيد آواز باغ حزين شد آواز باغ برآمد: «اما او نگران از دانايان وارفته است او دلخور از سكوت او خسته از جمود شمايان است او يك يك خلايق را او جمله عاشقان سعادت را او خستگان كشور تاريك را ميخواند به مهر ميخواند به صلح بر پرچمش نشان عدالت نام بلند همو «مهدي» است زمستان 86 |+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 8:4 بعد از ظهر |
