تبليغاتX
باران
 شب های قدر

(( ياد محراب پر از خون علي درد افزاست ))

                     *        *         *

 كينه ي كهنه شرك و ستم و كفر و نفاق

                     تيغ تيزي شد و خورشيد شكافت

                    *         *         *

سالروز شهادت يعسوب الدين ، امير المؤمنين

            علي بن ابيطالب (ع)

               بر تنها يادگار انتقامگرش

          حضرت مهدي (عج)

            و بر پويندگان راهشان تسليت باد.

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 11:39 قبل از ظهر  
 یا حسن (1 )

ميــــــلاد سبط اكبر امام مجتبي (عليه السلام ) تهنيت باد

تا حسن مجتبي پاي به عـــــــــالم نهـــــــــــاد

بوي خوش خلق خوش بر همه عــــــالم رسيد

 

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 1:41 بعد از ظهر 
 یارب مرا بپذیر (رمضان)

يا رب مرا بپذير

 

 

دل مي لرزد؛ در نگاه پشت سر

قلب آرام مي گيرد؛ از لحظه هاي پيش رو

شب غفلت، بار بر مي كشد

صبح دل انگيز بازگشت، بال مي گسترد

                                                به گاه نزول رمضان

چشمه هاي شادابي مي پيچند در بوستان سپاس

نسترنهاي توبه، آذين باغ نيايش

مهتاب پهن مي كند، حريم ملايم غفران

آبشار بلند هستي مي سرايد سرود العفو

                                                به گاه نزول رمضان

دل ها در تب و تاب كه دروازه شهر خدا گشوده شد

موج مي زند تپش در قلب دور افتاده ها

فراخوان براي همه

بيائيد؛ حق احضارتان كرده

                                                به گاه نزول رمضان

اشكي از عمق جان

آهي از ته دل

عزمي جزم

دستها شسته و بر سر سفره ات زانو زده ام

خجالت مي كشم از تو يا رب!

اما تو خواندي مرا

و من آمدم

آمدم با عزمي جزم

و سوگند كه بر نخواهم گشت

دستم را بگير، يا رب!

پاك پاك بر شهر خود واردم كن

سوگند كه بر نخواهم گشت

من بنده شرمنده تو ام يا رب!

مرا بپذير

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 1:4 بعد از ظهر  
 تا قیامت اشک (شهادت حضرت زهرا)

تا قيامت اشك

 

در ، بخود لرزيد

در ، درهراس

در هراس اين مأموريت هولناك

" نه ، اين كار من نيست "

مگر شدني است اين خشكي و خشونت و بي رحمي

در ، به زانو در آمد از غم

در، به پاي پا يه ي سرد كينه افتاد

به التماس و با سيلي از اشك

" نه ، اين كار من نيست "

شانه هاي در به گريه مي لرزيد

به جان آمده و از پاي افتاده ناليد

" لااقل اين ميخها را از دامنم برگيريد " 

                 ***

هيولاي نفاق به گوشه چشمي شب سكوت بر دامن در ريخت

در از پاي در آمد

در درمانده و تسليم و به صد آه سرود

" نه ، اين كارمن نيست "

به اشارت شب پرست ، هيزم تا كمر گاه در آمد

در ضجّه مي زد و هيزمها بر سر و سينه ، از اين مأموريت پست

آتش به اكراه بر جان هيمه افتاد

                         ***

در شد خموش ، هيزم به جوش ، آتش پرآه در خروش

در بي طاقت و از پاي افتاده

گل ميخ ها مست شراب آتش

صداي گراز وحشي در همه جا پيچيد

" بشكنيد در را "

ياس سپيد در چنگال ميخ گداخته

ياس زير لگدهاي قوم شب

                        ***

دهليز سراي خوبان عالم پر خون

دلهاي مشتاقانشان پرغم

ياس پرپر، نقش زمين

همه ي عالم تا قيامت پر اشك

 

       *******************************************

               ************************************

                      ******************************

                             *************************

                                    ********************

                                           ***************

                                                  **********

                                                         *****

                                                             **

 

*** در غم رفتن تو " فاطمه جان " جان دادم ***

**          ***

 

***             **         ***                ***       **          ***

  ***      &&&    &&&&     ***

                       ***                *** 

                                                            **          ***

 ***      &&&&       &&&     ***

***             **         ***                ***       **          ***

 

**          ***

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 3:2 بعد از ظهر  
 بـــــــــاغ بـــــــــــا لا(توحید)

                                      « باغ بالا »

وقتي خدا در آسمان انديشه ، رنگ مي بازد .

وقتي درخت باور و يقين ذهن ، به شلاق طوفان شك ، مي خمد .

چتر تيره ي افسردگي و دلمردگي ،سايه اي سرد بر گرداگردت مي پاشد .

يك حس پوچي و تنهايي

يك حس سرگشتگي و يأس

و اين پايان انديشه ي زميني است .

 

*      *      *

مي خوانمت به باغ سبز توحيد

دستهايت را به من بسپار

با من بيا به باغ

با من بيا به باغ بالا

از بالا بنگر

از بالا چرخ را بنگر و فروريزي خرابه هاي ترديد را .

از بالا تماشا كن ، قوّت و عظمت را ، تا خود را در آغوش او حس كني .

بر سبزه هاي اميد پاي كوب و فرار ديو افسردگي را بنگر

يك حس ذوق و شوق

يك حس خوب ديدن و اميد و آرزو

و اين آغاز انديشه ي آسماني است.

*     *      *

با من بيا

با من بيا به باغ بالا

رمز شادابي ظهور اوست ، در هزار توي عمرت

عزت و شوكتش ، باز ميدارد تو را از غرور و تكبر

قدرت و قوتّش ، باز ميدارد تو را از ترس و دريوزگي

مجد و عظمتش ، باز ميدارد تو را از يأس سر گشتگي

با من بيا

با من بيا به باغ بالا

*     *    *

در پي شادي و شوري ؟

ببين چه قدر او را يافته اي

بنگر او تا چه ميزان در زندگي توست

با من بيا

با من بيا به باغ بالا

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 2:18 بعد از ظهر  
 بیا مرد باران (انتظار)
بیا مرد باران

زمزمه ي روزهاي اول دبستان بود:"آن مرد در باران آمد "

راستي مگر مي شود ...؟

مگر مي شود باران پيش از او...؟

نه

باران زير گامهاي اوست...

باران حاصل نگاه اوست...

آري

" وقتي آن مرد بيايد ...باران مي آيد..."

بيا...مرد باران...مهدي...         

 

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:24 بعد از ظهر  
 مسابقه ی عشق (انتظار)

مسابقه ی عشق

 

دل نوشته اي كه ذيلاً آمده ، قدمهاي نخست تمنّاي لقاء است

ادامه دهيد اين سطور را به قلم خويش :

صاحب سه متن برتر را به بعنوان « جايزه »نايب الزياره خواهم بود در مكاني مقدس :

 

شيريني لقاء آنگاه چشيدني است و سماع سوختن آنزمان ديدني ، كه محب به بالين محبوب سر  نهد و مقصود از در در آيد .

اين شاپرك زيبا بال و پر ، كه نقش تو آراسته و جز تو نخواسته ، ديده بر افق اين آنات داردو«آناء ليل و اطراف نهار»، قالي شوق بر اين بام انداخته است .

 

عشق، شادي است ؛

عشق، رهايي از تخته بند خويش است ؛

عشق ، آزادي از قفس هوس است ؛

و من آن روز كه در بند توأم،  آزادم .

 

تو را سوگند به تو اي با غبان ، اين بنفشه هاي سر به زانو نهاده ، از خجلت ؛ عرق به پيشاني نشسته ، از شرم ؛ را گاه پژمردن درياب .

اي ساربان ، قدري بمان ، تا راه گم كردگان ، باز رسند .

اي نگاهبان ، ما سپر انداخته ايم ، برابر ابليس .

اي نگاهبان ، خود بيا و خنجر سپيدي ، بر خنجر پليدي فرو آر.

اي مهر اهورايي ! چين غروب ، هر پگاه به چهر سپهر سنگيني مي كند .

ابر ها به اشارت تو اميدوارند و به اجازت تو دل بسته اند .

اي ....

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:42 بعد از ظهر  
 نوروز، مبارك
دلبران
         نوروزتان
                      پرازشكوفه هاي
                                           شادماني باد




بهار مؤمنان بر مأذنة صبح سال نو عطر حضور مي پاشد و شقايقهاي " ربيع الاولي " شفق عيد را آذيني است روح نواز .
خاطر ها تازه شد از بهارشور آفرين يازدهم هجري در جحفه و عطر گلهاي محمدي بر جان غدير هميشه سبز.
شود كه اين بهار نيز مشك ناب ظهور پراكند و به جان زانو زنيم در برابر آبشار بلند هستي

حضرت مهدي ( عج )


انشاءا...
 
|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 9:48 بعد از ظهر  
 يكي به دادمان مي‌رسد (انتظار)

يكي به دادمان مي‌رسد

 

نگران

قدم مي زد م

چيزي قلبم را مي فشرد

سرماي عبوس ، تازيانه اش را

تنهايي دلگير،پنجه اش را

غروب غربت ،تيغه اش را

بر جاي جاي صحن سرد روحم فرو مي بردند

* * * * * * * * *‌ *

نگران

قدم مي‌زدم

توي كوچه‌هاي خزان زده‌ي دور و برم

فكري نفس گير بر جانم چنگ ميكشيد:

« همين است و بس

يكي به دادمان نمي‌رسد؟

جنگ و قحطي و غارت مدام؟

زود و فشار و تجاوز مدام؟

يكي به دادمان نمي‌رسد؟

همين است و بس؟»

* * * * * * * * *‌ *

نگران

قدم مي‌زدم

قدم مي‌زدم و مي گذشتم از ميان جسدهاي آش و لاش

«بي‌گناهان طعمه‌ي ظلم»

از لاي نعش‌هاي نفس‌گيراعتياد

«غافلان طعمه‌ي نيرنگ»

از كوچه‌هاي ترك خورده‌ي فساد

«برهنگان طعمه‌ي تزوير»

از جاي جاي فصل خزان

دلخون و قدخميده گذشتم

* * * * * * * * *‌ *

نگران

قدم مي‌زدم

فكري نفس گير بر جانم چنگ مي‌كشيد:

«همين است و بس؟

يكي نيست قد برافرازد؟

و بر صورت ستم چنگ كشد؟

و عطر هوشياري بر قبرستان دلمردگان فروپاشد؟

* * * * * * * * *‌ *

آواز باغ برآمد

چرا نگراني؟

چرا تنهايي؟

چرا در چاله‌هاي دلتنگي و افسردگي؟

آواز باغ برآمد:

«يكي به دادمان مي‌رسد

يكي هست كه قد بر مي‌افرازد

و بر صورت ستم چنگ مي‌كشد»

اما ...

آواز باغ خراشيد

آواز باغ حزين شد

آواز باغ برآمد:

«اما

او نگران از دانايان وارفته است

او دلخور از سكوت

او خسته از جمود شمايان است

او يك يك خلايق را

او جمله‌ عاشقان سعادت را

او خستگان كشور تاريك را

مي‌خواند به مهر

مي‌خواند به صلح

بر پرچمش نشان عدالت

نام بلند همو «مهدي» است

                                  زمستان 86

                                    اصفهان
|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 8:4 بعد از ظهر  
 انتظار گريه‌ها (یا حسین)

انتـظار گـريـه‌ها



صفي طولاني

گريه‌ها نشسته‌اند پشت سر هم

گريه‌ها دو زانو در بغل و دو زانو اسير قلاب دو دست

 گريه‌ها توي نوبت

 گريه‌ها در غباري از اندوه، اشك را مي‌جويند

 گريه‌ها توي دستهاشان پر از غم

سفره‌ي محرم پهن و گريه‌ها سفره‌ي دلشان گسترده

گريه‌ها بهانه‌ي حسين را دارند

 گريه‌ها دست بر كمر، آه يك نگاه عباس را مي‌كشند

 گريه‌ها دست بر سر، چشم بر سروهاي شكسته دوخته‌اند

 گريه‌ها علي اكبر را بر دوش، اشك مي‌ريزند

 گريه‌ها بيهوش از نظاره‌ي قاسم

سفره‌ي محرم پهن و گريه‌ها سفره‌ي دلشان گسترده

گريه‌ها پا به رهنه گرداگرد خيمه ها سينه مي‌زنند

 گريه‌ها آتش را و خيمه‌ها و بيمار را مي‌نگرند

 گريه‌ها صداي شكستن استخوان‌ها را از ميانه‌ي ميدان مي‌‌شنوند

 گريه‌ها زانو به زانوي زينب بر سر مي‌زنند

 گريه‌ها گم شدند ميان اشك‌ها

سفره‌ي محرم پهن و گريه‌ها مي‌جويند رايت بلند انتقام را

 محرم 1429

 تهران

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 10:34 بعد از ظهر  
 محرم

بازاين چه شورش است كه درخلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

اين صبح تيره باز دميد ازكجاكزو

كارجهان و خلق جهان جمله درهم است

گويا طلوع مي كند از مغرب آفتاب

كاشوب در تمامي ذرا ت عالم است

گر خوانمش قيامت دنيي بعيد نيست

اين رستخيز عام كه نامش"محرم"است

دربارگاه قدس كه جاي ملال نيست

سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

جن وملك بر آدميان نوحه مي كنند

گويا عزاي اشرف اولاد آدم است


محرم رسيد

ديگر بار به گوش مي رسد فرياد مظلومانه امام حسين عليه السلام :

هَلْ مِنْ ذابَّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولُ اللّه؟

آيا كسي هست كه از حرم پيامبر (ص) دفاع كند؟

 

مدال پر افتخار يا حسين بر سينه ارادتمندانش

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 5:25 بعد از ظهر 
 محرم

       بازاين چه شورش است كه درخلق عالم  است

       باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

                                            اين صبح تيره باز دميد ازكجاكزو

                                                      كارجهان و خلق جهان جمله درهم است

       گويا طلوع مي كند از مغرب آفتاب

      كاشوب در تمامي ذرا ت عالم است

                                                            گر خوانمش قيامت دنيي بعيد نيست

                                                            اين رستخيز عام كه نامش"محرم"است

       دربارگاه قدس كه جاي ملال نيست     

       سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است    

                                                             جن وملك بر آدميان نوحه مي كنند

                                                              گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

 

 


محرم رسيد

   ديگر بار به گوش مي رسد فرياد مظلومانه امام حسين عليه السلام :

 

هَلْ مِنْ ذابَّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولُ اللّه؟

آيا كسي هست كه از حرم پيامبر (ص) دفاع كند؟

مدال پر افتخار  يا حسين  بر سينه ارادتمندانش

 

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 3:25 بعد از ظهر  
 زلال سرخ عروج


اينجا كربلاست

سرزمين عروج

خطه‌ي پرواز

كوي كربلا...

كوي كربلا، با دستاني پر از نياز بيا

قلبي پر از ستاره به كف

چشمان ابري و باراني

بر دوش گونه‌هاي خيس

اينجا كه مي‌رسي، نفسي

نفسي عميق

تا بوي دلبري، چون آبشار صاف

بر جاي جاي روح تو ريزد

 ***

و كربلا محرم را

ماه پر از شقايق مشتاق را

ماه حكومت پولاد را بر پيشاني دارد

كربلا، محرم را بر پيشاني دارد

كربلا و محرم به هم آميخته‌اند

كربلا ... محرم ...

كربلا، مكان عروج

محرم، زمان عروج

كربلا، خاك برخاستن

محرم، قطار آناتِ خواستن

برخاستن و خدا را خواستن

قيام و ملاقات خدا

 ***

و محرم

محرم، چيزي جر عاشورا ندارد

عاشورا، گوشواره‌ي سرخ عرش

عاشورا، موج در موج عرفان

عاشورا، مرجان سرخ

مرجان سرخ مقدس

عاشورا، روز به خون نشسته

روز كمرهاي شكسته

روز به جان آمده

روز حيرت

روز پولاد، پولاد سرد و تيز

روز بارش آهن و پولاد كينه توز

بر لاله‌هاي بهشتي

كربلا، مكان عروج

محرم، زمان عروج

عاشورا، زلال سرخ عروج

كربلا، خاك برخاستن

محرم، قطار آناتِ خواستن

عاشورا، به خضاب خون آراستن

قيام و ملاقات خدا با رنگ خون

 بهمن 1385

 عاشوراي 1428

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 11:19 بعد از ظهر  
 تبريك غدير

( تقديم به زوج هاي غديري )

نسيم دل انگيز وصل ورقص ملايم سرووسوسن در دامنه سبز غدير

و شاپركهاي خواستن كه سبز سبز بمانند تامقام پابوسي آن تك سوار

آبي.

عزيزانمان

         ............               ............

سرنوشت خويش رابهم گره زده استواري بر پيمان را عهد مي كنند.

#######################################

********************************************************

( براي عرض تبريك )

حماسه ي غدير،افق آبي هدايت است ولبخند سبز همدلي وبياد ابن

موسم شورونشاط به يادت بوده،ياس تهنيت به پايت مي ريزم .

 

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 10:9 بعد از ظهر  
 غدير

عن النّبي صلي اله عليه و آله وسلم :

 

يا عَلي أنَتَ تُبَيِّنُ لِاُمَّتي ما اختَلَفوُا فيه مِنْ بَعْدي

يا علي تو بعد از من بيان كننده و رفع كننده اختلافات امت من هستي

ازكتاب كنزالعمال از كتب معتبر اهل سنت

جلد يازدهم از چاپ 18 جلدي

شماره 32983

نامش دل را مي لرزاند....

تكان ميدهد قلب را ....

قلب را به حضور مي خواند ...

و اشك فرو مي غلتد از سر شوق شنيدن نام "علي"

وپيامبر كه از اوان كار بارها وبارها سپرده است "علي بن ابيطالب ،جانشين و وزير من و امام شما پس از من است "،اينك فرمان رسيده تا در برابر هزاران هزار چشم ، چشمه هاي معارف گشايد و امر "امامت و وصايت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام " را مستقيم و بي واسطه بر گوش نمايندگان بلاد برساند و حجت بر همگان تمام شد با "خطابة ناب محمدي"

 

"حيّ علي خطابة ناب محمدي"

 

جزير العرب

شاهراه بني هاشم

لميده ريگ روان

قطاراشتران

خوشه خوشه آتش،ميريزد از دل خورشيد

جحفه ، در اشتياق بارش باران

جحفه ، محل وقوف ،محل سعي و صفا

اينجا غدير منتظر يك اذان ناب

دلواپسي ، گفتن ناگفته هاي راه

حي علي عمل خير ، مصطفي

حي علي معرفي شير ، مرتضي

حي علي علي            

 حي علي ولي

حي علي معرفي حجت خدا

  حي علي خطابه ناب محمدي

                                   *            *          *

                                       سنگ است و چشمه سار

طوفان و سبزه زار

دشت است و شوره زار

هم صبح بي قرار ، هم شام تار تار

هم جرعه جرعه صبر ظلم بي شمار

نا مردمان پست ،مردان حق مدار

اينجا غدير منتظر يك اقامه است

حي علي خروش ، برآغل نفاق

حي علي خُدو بر روي مشركان

حي علي خَدنگ بر چشم كافران

حي علي عمل خير، مصطفي

حي علي معرفي شير ، مرتضي

حي علي علي

حي علي ولي

حي علي اطاعت از امر سرمدي

حي علي خطابه ناب محمدي

                                    *          *            *    

چشمان آبي غدير گشوده

گسترده سفره ملايم جحفه              

اينجا وقوف

آنها كه رفته اند ، فرا خوان

آنها كه در پسند ، بيايند

امواج حاجيان برابر چشمان روزگار

هنگام عهد رسيده

هنگام خطّ و نشان است

اينجا غدير منتظر يك نماز سبز

حي علي عمل خير ، مصطفي

حي علي معرفي ، مرتضي علي

حي علي خطابه ناب محمدي

                                         *            *             *

ميقات در سكوت

چشم غدير گشاده 

گوش كوير گشوده

خورشيد شاهد است

امواج ديده روان سوي منبر است

سكوي نور

سكوي دلبران

سيراب افتخار حضور دور رهبر است

شاه است و شاه

ماه است و ماه

راه است و راه

بر قله بلند جماعت ، دو مهتر است

اينجا غدير منتظر يك تجلّي است

حي علي عمل خيرُ مصطفي

حي علي معرفي مرتضي علي

حي علي خطابه ناب محمدي

                                  *            *            *

چنگي به چنگ    

دستي به زلف سراسيمه رَباب

لعل لب نگار

آواي ماندگار

آواز عندليب وقناري و هم هَزار

در گوش يك يك آن فوق صد ِهزار

چشم غدير گشاده

گوش كوير گشوده

اينجا غدير منتظر حرف آخر است

حي علي عمل خيرُ مصطفي

حي علي معرفي مرتضي علي

حي علي خطابه ناب محمدي

                                      *            *            *

                                               برقي جهيد

نوري كمانه كرد

عطر گلاب ، دشت و بيابان ز هوش برد

لعل لب نگار

آواي ماندگار 

حمد و سپاس حضرت حق كرد بسيار

                                  كرنش بسي به درگه يزدان نمود يار

آنگاه او سرود ، سرود كمال دين

يكباره او ترانه شوق و شعف سرود:

                         " مردم علي امام و زعيم پس از من است

مردم علي درخت تنومند رهبري است

مردم علي ادامة آئين احمدي است

دين است و علم

دين است و مهر

دين است و پاكي و صداقت و تقوي

                         اينها همه ، هزار مرتبه جوشان در علي است  "

 

غدير 1428- ديماه 1386

تهران - آزاده

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 3:37 بعد از ظهر  
 عرفه

اَللّهُمََّ اجْعَلْني اَخشاك كََاَنّي اَرا ك

 

خدايا به من آن مقام ترس و خشيت از خودت را عطا كن كه گويا تو را مي بينم

  

(فرازي از دعاي امام حسين عليه السلام در روز عرفه)

   همنوا با امير الحاج  حضرت بقيه الله عليه السلام  با زمزمة

دعاي عرفه

خود را در معرض نسيم روح نواز معرفت حسيني قرار مي دهيم و     لحظه هاي پر فيض غروب عرفه را با اشك و آه برشهادت مظلومانة

   پيش قراول سپاه حسيني جناب مسلم بن عقيل پايان مي بريم .

 

زمان: پنجشنبه 29/9/1386

مكان: زير سايه ي خدا فرشمان زمينسقفمان آسمان

 

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 12:19 بعد از ظهر  
 باران می آید

زمزمه ي روزهاي اول دبستان بود:"آن مرد در باران آمد "

راستي مگر مي شود ...؟

مگر مي شود باران پيش از او...؟

نه

باران زير گامهاي اوست...

باران حاصل نگاه اوست...

آري

" وقتي آن مرد بيايد ...باران مي آيد..."

بيا...مرد باران...مهدي...

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 10:1 قبل از ظهر