تبليغاتX
باران
 بـــــــــاغ بـــــــــــا لا(توحید)

                                      « باغ بالا »

وقتي خدا در آسمان انديشه ، رنگ مي بازد .

وقتي درخت باور و يقين ذهن ، به شلاق طوفان شك ، مي خمد .

چتر تيره ي افسردگي و دلمردگي ،سايه اي سرد بر گرداگردت مي پاشد .

يك حس پوچي و تنهايي

يك حس سرگشتگي و يأس

و اين پايان انديشه ي زميني است .

 

*      *      *

مي خوانمت به باغ سبز توحيد

دستهايت را به من بسپار

با من بيا به باغ

با من بيا به باغ بالا

از بالا بنگر

از بالا چرخ را بنگر و فروريزي خرابه هاي ترديد را .

از بالا تماشا كن ، قوّت و عظمت را ، تا خود را در آغوش او حس كني .

بر سبزه هاي اميد پاي كوب و فرار ديو افسردگي را بنگر

يك حس ذوق و شوق

يك حس خوب ديدن و اميد و آرزو

و اين آغاز انديشه ي آسماني است.

*     *      *

با من بيا

با من بيا به باغ بالا

رمز شادابي ظهور اوست ، در هزار توي عمرت

عزت و شوكتش ، باز ميدارد تو را از غرور و تكبر

قدرت و قوتّش ، باز ميدارد تو را از ترس و دريوزگي

مجد و عظمتش ، باز ميدارد تو را از يأس سر گشتگي

با من بيا

با من بيا به باغ بالا

*     *    *

در پي شادي و شوري ؟

ببين چه قدر او را يافته اي

بنگر او تا چه ميزان در زندگي توست

با من بيا

با من بيا به باغ بالا

|+| نوشته شده توسط محمد حسن آزاده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 2:18 بعد از ظهر